دستت را به من بده تا از آتش بگذریم
آنان که سوختنـــــد همه تنهـــــا بودند
+
مکتوب در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط بي نام
هرگز به دستش ساعت نمی بست
روزی از او پرسیدم:
پس چگونه هست که همیشه سر ساعت می آیی؟
گفت: ساعت را از خورشید می پرسم
پرسیدم: روزهای بارانی چطور؟
گفت: روزهای بارانی
همه ی ساعت ها ساعت عشق است
راست می گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود
+
مکتوب در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط بي نام
سجاده ام كجاست؟
مي خواهم از هميشگی اين اضطراب بر خيزم
اين دلگرفتگي مدام شايد
تاثير سايه ام باشد
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام
سجاده ام كجاست؟
+
مکتوب در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط بي نام
آقا گمانم من شما را دوست...
حس غریت و آشنا را دوست...
نه نه! چه می گویم فقط اینکه
آیا شما یک لحظه ما را دوست؟
منظور من اینکه شما با من...
من با شما این قصه ها را دوست؟
ای وای! حرفم این نبود اما
سردم شده آب و هوا را دوست...
حس عجیب پیشتان بودن
نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...
از دور می آید صدای پا
حتی همین پا و صدا را دوست...
اینبار دیگر حرف خواهم زد
آقا گمانم من شما را دوست...
+
مکتوب در یکشنبه 10 مهر1390ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط بي نام
|
اینبار تو بگو "دوستت دارم"
نترس
من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
+
مکتوب در چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط بي نام
|
خالق شبی نشست و حسابی غم آفرید
شادی هم آفرید و لیکن کم آفرید
یک لحظه آن دو را به هم آمیخت عشق شد
آنگاه بی درنگ از آن آدم آفرید
+
مکتوب در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط بي نام
|
در سوگ مرگ " غرور " ات,
تمامی " یک دقیقه " های زندگی ام,
سکوت!
+
مکتوب در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط بي نام
|
هر چند غیر از عشق
دیگر به چیزیم اعتقادی نیست
اما بهشتی هم اگر باشد
حتما" همان فردای بی اندوهگین توست
مفهوم دوزخ هم
شاید همین امروز بی لبخند من باشد
که در ان جای شادی نیست
با این همه
گویا میان این دو هم چندان تضادی نیست
زیرا
تا دست هایم را میان دست های خویش می گیری
حس می کنم از دوزخ من تا بهشت تو
راه زیادی نیست
+
مکتوب در شنبه 10 اردیبهشت1390ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط بي نام
|
عید است و خیال میهمانی دارم
افسوس کمی جنون انی دارم
ان قدر غباری ام که تا اخر عید
یکریز فقط خانه تکانی دارم
من نام کسی نخوانده ام الا تو
با هیچ کسی نمانده ام الا تو
عید امد و من خانه تکانی کردم
از دل همه را تکانده ام الا تو
+
مکتوب در شنبه 28 اسفند1389ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط بي نام
|
از همین حوالی روزهای کند
بیخود طولانی می گذریم
و باد فقط بر سر شاخه های شکسته می وزد...
ما اشتباه می کنیم که از چراغ انتظار شکستن شب داریم,
شب... سرانجام خودش می شکند !
+
مکتوب در شنبه 14 اسفند1389ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط بي نام
|
دوباره سیب بچین حوا
من خسته ام
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند . . .
+
مکتوب در پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط بي نام
|
ترا دوست دارم
بدون انکه علتش را بدانم
چون محبتی که علت داشته باشد
یا احترام است یا ریا
+
مکتوب در یکشنبه 23 آبان1389ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط بي نام
|
تو به من با دستکش دست دادی
من اما نیمی از انگشتانم را در میان دست هایت جا گذاشتم
و نیمی از لبانم را در دهان تو !
+
مکتوب در پنجشنبه 20 آبان1389ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط بي نام
|
اشتباه نكن !
رفتنت فاجعه نيست برايم !
من ايستاده مي ميرم,
چون بيد هاي مجنون !
+
مکتوب در دوشنبه 19 مهر1389ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط بي نام
|
باران خيسمان مي كرد
و بر باراني هامان سبزه سبز مي شد . . .
بي تو اما سبزه اي در كار نيست
باران مي بارد بر تنهايي من
و سبزينه اي جوانه نمي زند !
+
مکتوب در جمعه 16 مهر1389ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط بي نام
|
قول داده ام هنگام شنيدن نامت بي خيال باشم !
از اين قول در گذر
چرا كه با شنيدن نامت
صبر ايوب را كم دارم
براي فرياد نزدن !
+
مکتوب در جمعه 22 مرداد1389ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط بي نام
|
وقتي سوار تله كابين شديم
نرم نرم از سر شاخه ها
و خمره ي صنوبران و بادبان زورق ها گذشتيم,
مالك اسمان شدم
با خود گفتم در همين اتاقك بلور
در همين هتل كوچك با تو ازدواج خواهم كرد
اتاقكي كه غلت مي خورد بر ابر ها
و خداوند شاهد عروسي مان خواهد بود !
+
مکتوب در یکشنبه 27 تیر1389ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط بي نام
|
درب ها قفل
پنجره ها بسته
هيچ صدايي نيست
دزد ها بي چراغ مي ايند
و شهر را كه پر از چراغ است مي خورند
شاعر ها فكر مي كنند از همه ي ادم ها
از همه ي خيابان ها بزرگ ترند
و از همه ي جوي ها تنهاتر,
ولي سوسك ها كه بال در اورده اند
ازادي ميخواهند
درب ها قفل
پنجره ها بسته
همه ي شعر ها خوابند.
+
مکتوب در جمعه 18 تیر1389ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط بي نام
|
نگاه كن كه غم درون ديده ام چگونه قطره قطره اب مي شود
چگونه سايه ي سياه سركشم اسير دست افتاب مي شود
نگاه كن تمام هستي ام خراب مي شود
شراره اي مرا به اوج مي برد مرا به دام مي كشد
نگاه كن تمام اسمان من پر از شهاب مي شود
نگاه كن چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان
نگاه كن كه موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره اب مي شود
نگاه كن تو مي دمي و افتاب مي شود
+
مکتوب در پنجشنبه 27 خرداد1389ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط بي نام
|
اين جايم
بر تلي از خاكستر
پا بر تيغ مي كشم
و به فريب هر صداي دور
دستمال سرخ دلم را تكان مي دهم
+
مکتوب در سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط بي نام
|
باران هم روي ظالم مي بارد
و هم روي مظلوم
ولي بيشتر روي مظلوم مي بارد
زيرا ظالم چتر مظلوم را ربوده است !
***
ريشه در اعماق اقيانوس دارد شايد
اين گيسو پريشان كرده
بيد وحشي باران.
يا, نه دريايي ست, گويي , واژگونه, بر فراز شهر
شهر سوگواران.
هر زماني كه فرو مي بارد از حد بيش
ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير, با تشويش:
رنگ اين شب هاي وحشت را
تواند شست ايا از دل ياران؟
چشم ها و چشمه ها خشك اند.
روشني ها محو در تاريكي دلتنگ,
همچنان كه نام ها در ننگ !
هر چه پيرامون ما غرق تباهي شد.
اه, باران, اي اميد جان بيداران !
بر پليدي ها_كه ما عمري ست در گرداب ان غرقيم_
ايا چيره خواهي شد ؟
...
+
مکتوب در شنبه 8 خرداد1389ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط بي نام
|
نشد يك لحظه از يادت جدا دل
زهي دل, افرين دل, مرحبا دل
ز دستش يك دم اسايش ندارم
نمي دانم چه بايد كرد با دل
هزاران بار منعش كردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا, دل !
به چشمانش مرا دل مبتلا كرد
فلاكت دل, مصيبت دل, بلا دل
درون سينه اهي هم ندارم
ستم كش دل, پريشان دل, گدا دل
به تاري گردنش را بسته زلفت
فقير و عاجز و بي دست و پا دل
+
مکتوب در یکشنبه 2 خرداد1389ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط بي نام
|
بي خيال عشق !
مي خواهم
لاي موها ي طلائي ات بميرم.
+
مکتوب در سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط بي نام
|
هميشه وقتي كه موهايم را از روي ابرو هايم كنار مي زنم. انجا نشسته اي
در زندگاني من, افتاب نقش ضعيفي دارد
افسوس ! ساده نبودن, تلخم كرده, وگر نه مي گفتم مي خنديديد
وقتي كه گريه ام مي گيرد, مي روم ان پشت فورا" پياز پوست مي كنم
كه نفهمند
انگاه موهايم را از روي ابروهايم كنار مي زنم, انجا نشسته اي ...
گفتم كه افتاب در زندگاني من نقش ضعيفي دارد و اشك ها را نمي خشكاند ...
... موهايم را از روي ابرو هايم كنار ميزنم انجا نشسته اي
و من نيستم
... _ وموهايت كو ؟_ ... كنار ميزنم ...
+
مکتوب در یکشنبه 5 اردیبهشت1389ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط بي نام
|
اه, اي نسيم, اه, نمي داني
روزي
توفان ز خوف رويت چشمانم مي لرزيد
اكنون چو برگ اخر پائيزي تب كرده ام
در دست هاي سرد تو مي لرزم انصاف نيست !
داغ است هنوز داغ است
خاكستري كه از تو روي سينه ي من خفته ست.
+
مکتوب در پنجشنبه 2 اردیبهشت1389ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط بي نام
|
ببند پلك هايم را
ببند پلك هايم را
ببند با دستانت
دوست دارم تجسم كنم مرده ام براي تو !
+
مکتوب در دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط بي نام
|
فداي تو دو چشم من كه چشم هاي تو را خواب ديده اند
به من بگو كه كجا مي روي پس از ان وقت ها كه روياها تعطيل مي شوند
و ما به گريه روي مي اوريم و, گريه به رو, كجا ؟!
... چه دست هايي داري شبيه بوسه !
شبيه بوسه چه انگشت هاي سبزي داري !
مني كه دست ندارم چگونه كف بزنم ؟
...............
+
مکتوب در سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط بي نام
|
گوز ياشينا باخان اولسا, قان اخماز !
انسان اولان, خنجر بئلينه تاخماز !
اما حيف كور توتدوغون بوراخماز !
بهشتميز جهنم اولماقدا دير !
ذيحجه ميز محرم اولماقدا دير ! ...
+
مکتوب در یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط بي نام
|
ادمها مي ترسند كه بزرگترين روياهايشان را متحقق كنند, چون يا فكر مي كنند كه لياقتش را ندارند,
يا اينكه نمي توانند از عهده ي ان برايند.
ما قلب ها از ترس مي ميريم,
تنها از انديشيدن به عشق هاي مدفون شده و يا لحظاتي كه مي توانستند خيلي زيبا و عالي باشند و نبودند.
يا گنج هايي كه مي توانستند كشف شوند ولي براي هميشه در زير خاك مدفون شدند.
چون اگر هر يك از اين اتفاق ها بيفتد ما رنج وحشتناكي مي كشيم.
+
مکتوب در پنجشنبه 19 فروردین1389ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط بي نام
|
شاعري محشر كرد
حاضران جمله به صحراي قيامت رفتند !
+
مکتوب در سه شنبه 17 فروردین1389ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط بي نام
|